بازگشت به سایت اصلی

 

SORINKOS

 

دوست یابی

 

 

 

 

 

 

 

فروش CD

 

 

خدمات رایگان ما

 

 

 

 

به رمانهای سکسی ایرانی خوش آمدید

 

 

نیازمندیها

 

 

معرفی سایت شما

 

 

 

خاطرات جنسی شما

در این  بخش از سایت ما خاطرات جنسی شما را که برایمان فرستاده اید را گلچین نموده و برای شما نمایش می دهیم و شما می توانید با خواندن آنها به اوج احساسات جنسی برسید

چنانچه حداقل ده خاطره سکسی خود را برایمان بفرستید مشمول تخفیف در فروش نرم افزارهایمان خواهید شد

منتظر نامه های شما هستیم

 

 

 

تبلیغات اجناس شما

 

 

بهترین سایتها

 

 

 

 

 

 

 

 

لیست رمانهای ما

 

 

اخبار سکس

 

 

 

 

 

 

 

 

پیوستن به گروه ما

 

 

ارتباط با ما

 

 

 

 

 

 

به خاطر پول مجبورم بدهم

زنی هستم که دیگر چندان جوان نیستم ، سن ام حدود 36 سال می باشد ، شوهرم فوت کرده و من مونده ام با دو بچه کوچک در تامین مخارج زندگی ام وامانده ام و تا این دخترهای جوان هستم کسی به من نگاه نمی کنه ، می خواستم بدونم کسی حاضره منو بکنه ؟

شیرین - ا  از بندر انزلی  

 

 

زنی می خوام که  واسم ساک بزنه

من یک پسر25 ساله هستم که می خواهم با دختری ازدواج کنم که واسم ساک بزنه و تجربه حال دادن خوب را هم داشته باشه ، در ضمن واسم مهم نیست طرف جنده باشه

امیر - ب از تهران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاطرات جنسی خود را به این آدرس بفرستید

 

 

 

 

sorinco@agreenonline.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سایت ما را به دوستانتان معرفی کنید

 

 

 

http://sorinkos.blogspot.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این خاطرات را بخوانید و به اورگاسم برسید

 

 

 

شما هم نظر دهید

 

شما هم نظر دهید

 
         
    خاطره  شماره 1    
         
 

من يه دوستي داشتم  اسمش بابك بود از اون كس بازاي تير بود يه بار ماشين آورد و رفتيم بيرون هر چي خيا بونا رو متر كرديم هيچي به تورمون نخورد باورتون نميشه ما از گيشا گرفته تا وليعصر و انقلاب آخر اومديم طرف ميدون امام حسين يهو چشم بابك  به يه كس ناب افتاد چنان زد رو ترمز كه كله من رفت تو داشبورد ماشين رو زديم كنار وايساديم تا سوار بشه يه كم ناز كرد و آخر سر سوار شد كس نابي بود اسمش رو پرسيديم گفت سوسن خلاصه كلي با هاش لاس زديم آخر سر هم رسونديمش تو خيابون مازندران دمه خونش و تلفن هم بهش داديم بيچاره تازه از شهرستان فرار كرده بود و يه اتاق اجاره كرده بود هر روز هم مجبور بود به پسر صاحب خونه بده تا بيرونش نكنن يك هفته اي گذشت و بالاخره زنگ زد و با بابك قرار گذاشت بابك هم كه دفعه قبل خالي بسته بود كه پسر يه كارخونه داره و خيلي كارش درسته يكم هول كرد زنگ زد و گفت بهرام من امروز بابام ماشين بهم نميده تو ماشين داري من هم با كلي بد بختي آخر سر ماشين نويد يكي از دوستام رو گرفتم و با بابك رفتيم ميدون امام حسين دنبالش خلاصه سوارش كرديم و برديمش يه مكان توپ آخه شانس گندمون اون مكان هم پر بود آخه خونه دوستمون بود و خودش يكي رو آورده بود با بيچارگي يه جاي ديگه رو رديف كرديم و برديمش اول بابك رفت تو اتاق ، قابل توجه دوستان عزيز بايد عرض كنم كه اين بابك خان عادت بدي داشت و فقط بايد جنده ها رو از كون ميكرد واي چشمتون روز بد نبينه صداي جيغ اين دختره دل من رو كباب كرد گريه ميكرد جيغ مي كشيد بابك هم ول كنش نبود وقتي كارشون تموم شد و نوبت ما شد رفتيم تو اتاق ديدم دختره بد بخت ديگه واسش جوني نمونده بيچاره جر خورده بود كون مونشم يكم خوني بود خلاصه ما بي خيالي طي كرديم و اون روز كاري باهاش نكرديم بعد از دو سه ماه كار به جايي رسيد كه جنده هه تبديل به جنده فابريك بابك شده بود بابك هم هر روز از يكي يه  ماشين آخرين مدل مي گرفت و ميرفت دنبالش هر وقت هم جنده خانوم حرف پول مي زد بابك بهش ميگفت بابای من پنج ، شش تومن واسم پول نيست من ميخوام يه دفعه واست ماشين بگيرم خلاصه بيچاره يه بار كه من هم با بابك بودم جنده هه ميگفت بابك تو رو خدا50 تومن بهم بده بايد اجاره خونه بدم بابك هم همون حرفاي هميشگي رو زد خلاصه يه چهار ، پنج ماهي من و بابك كس مفت كرديم تا يه روز دختره از اون آدرس قبلي رفت و ديگه به ما زنگ نزد و دو ، سه ماه بعد كه من و بابك اينو اين كسخولا كنار خيابون واساده بوديم و منتظر اتوبوس بوديم ديدم سوار يه ماكسيما اومد و از بغل ما رد شد يكي ظاهرا اتو زده بودش يا شايدم بكن فابريك جديدش بود ولي معلوم بود مايه داره پسره يهو سوسن سرش رو از پنجره آورد بيرون و يه نگاه عاقل اندر سفي به ما كرد و گفت كارخونتون ورشكست شد؟ و خنديد و رفت و ديگه نديديمش قربون همگي

 
         
    خاطره  شماره 2    
         
 

سه چهار سال پيش بود ما تو ظفر زندگي مي كرديم بچه ها هميشه آخر هفته يه پارتي با حال راه مي انداختن و يه سري دختر و پسر هميشه تو اين پارتي ها پلاس بودن تو اكثر اين پارتي ها يك دختر بود كه از همه خوشكل تر بود اسمش نازي بود اون هم به هر كسي پا نمي داد نازي 18-19 ساله بود و همه مي گفتن بچه زعفرانيه هست دو سه بار ما تو پارتي رفتيم تو كارش ولي بهمون پا نمي داد خلاصه بعد از 6-7 تا پارتي ومخ زني هاي پي در پي ما بالاخره بهمون پا داد و تو يكي از پارتي هاي سال 79 بود كه مخش رو نا فرم زديم بردمش تو يه اتاق و حسابي به جونش افتاديم كار كه به جاهاي باريك كشيد پارتي تعطيل شد و من هنوز بد جوري تو كف بودم با نازي اومديم بيرون نازي رو بردم تا طرفاي كوچه سايه نزديك پارك ملت و گفت از اونجا به بعد رو خودش ميره و يه كاري هم اونجا داره كه بايد قبل از رفتن انجام بده هر چي اصرار كردم تلفنش رو بهم نداد  آخر سر من بهش تلفن دادم و خدافظي كرديم و من رفتم خونمون بهم زنگ زد و با هم قرار گذاشتيم قرار هاي ما چند وقتي ادامه پيدا كرد و هر وقت كه من ازش سكس طلب ميكردم به طرق مختلف من رو دودر مي كرد يك روز كه اون موقع تازه از دبيرستان بر ميگشتم ديدمتو يكي از پارك هاي محل صداي جيغ و داد يه زن و مرد مياد به سرعت به طرف صدا رفتم 7-8 نفر ديگه هم اونجا جمع شده بودن رفتم جلو ببينم چه خبره يه پير مرد با يه موتور قراضه دست نازي رو گرفته بود و نازي هي جيغ ميزد و فحش ميداد اول فكر كردم پير مرده مزاحمه خواستم برم جلو كه يكي گفت آقا دخالت نكن دعوا خانوادگي هست ، تاره فهميدم يارو پيرمرد موتوريه باباشه كه اومده بود نازي رو جمع كنه بعد ها فهميدم نازي بچه ميدون شوشه نه زعفرانيه ديگه نازي آبروش حسابي رفته بود كمتر اون طرفا پيداش ميشد به من هم ديگه زنگ نزد ، حتي تو پارتي هم ديگه نمي اومد چند ماه گذشت و خبري از نازي نبود تا يه بار يكي از بچه هاي دبيرستان بهم زنگ زد و گفت نيما بيا كه كس نابي مخ زدم آوردم خونه منم از خدا خواسته ظرف سه سوت رفتم خونشون ديدم نازي اونجاست يهو شاكي شدم به دوستم گفتم اين نازي هست بچه فلان جاست و فلانه و بهمانه ولي دوستم باور نكرد گفت تو از حسودي اين حرف رو ميزني ، گفتم خره اين كثيف مثيفه بي خيالش شو ولي دوستم باور نكرد من هم از خونشون زدم بيرون يه هفته گذشت و از دوست ما خبري نشد نه مدرسه مي اومد نه زنگي مي زد خلاصه يه روز عصر موقع برگشت از دبيرستان رفتم در خونشون باباش گفت مريضه ، رفتم تو ديدم گلوش باد كرده و نمي تونه حرف بزنه ، گفتم چي شده به زور حرف زد و گفت از موقعي كه كس اين نازي رو ليسيدم گلوم باد كرده  ، گفتم خره من كه بهت گفتم اين دختره كثيف مثيفه گول ظاهرش رو نخور خلاصه دو سه هفته بعد حال رفيق ما خوب شد بعد ها فهميدم نازي ديگه به يه جنده واقعي تبديل شده و هر روز طرف هاي ساعت چهر و پنج كنار ميدون ونك واي ميسه تا اتو بزننش بچه ها مي گفتن حسابي واسه خودش برو بيا داره

 
 
    خاطره  شماره 3    
 
 

پنج سال پيش بود كه تو يه عروسي با افسانه آشنا شدم افسانه فوق العاده خوشكل و با نمك بود مو هاي مشكي موج داري داشت رنگ پوست سفيد وفوق العاده خوش هيكل تمام بچه هاي عروسي تو كف افسانه بودن افسانه اون موقع 17 سال داشت وقتي مي رقصيد پير و جوون آب دهنشون راه مي افتاد ، تو دوران بچگي حسابي عاشق افسانه شده بودم عروسي تموم شد و ما مونديم با كلي آرزو اون موقع من تازه دانشجو شده بودم از بچه هاي فاميل با بد بختي تلفن افسانه رو جور كردم يه مدت بعد بهش زنگ زدم و با هاش قرار گذاشتم سر قرار كلي با هم صحبت كرديم راجع به همه چيز با هم صحبت كرديم منم كلي با هاش تريپ لاو گذاشتم خلاصه بعد از سه ، چهار جلسه بالاخره رفتم يه روز خونشون مامانش و باباش براي دو روز رفته بودن شمال اون موقع بود كه تازه فهميدم افسانه چه دختر خوش سكسي هست خلاصه بعد از كلي حرف عاشقانه و بعدشم حرفاي سكسي كار رو شروع كرديم اول لب گرفتيم از هم بعد لباساي هم رو در آورديم و من هم كه عاشق كس ليسي بودم شرتشو در آوردم و افتادم به جون كسش حالا نخور كي بخور ديگه ديوونه شده بود جيغش تا خونه بغلي ميرفت داشت از لذت غش مي كرد بعد در همون حال گفت بهرام ، گفتم بله ،  گفت بكن توش گفتم بي خيال بابا مگه شهره هرته الان حشري شدي نمي فهمي ، گفت نه خره من پرده حلقويم ، گفتم يعني چي؟ گفت عجب عتيقه اي هستي يعني من هر چي بكني توش پردم زده نمي شه گفتم خالي مي بندي يا جدي ميگي يهو شاكي شد و گفت من نميخوام اصلا جمع كن برو خونتون ، منم كه تازه حشر زده بود بالا گفتم چرا شاكي ميشي وايسا الان ميكنم توش پيش خودم گفتم يا شانس يا اقبال زديم توش بعد از پنج ، شش تا تلمبه كيرم رو كشيدم بيرون و ديدم خون نيومد فهميدم راست ميگه چون اگه خون نياد يعني يا پرده نداره يا پردش پاره نشده خلاصه اون روز به من خيلي خوش گذشت و تا يك سال كار ما همين بود كه تا خونه ما يا اون خالي ميشد بساط سكس ما هم رديف بود تا اينكه يه روز سر يه موضوع الكي رابطمون بهم خوردو ديگه با هم بهم زديم و تا شش ،هفت ماهي ازش خبري نداشتم تا اينكه يه روز يكي از بچه هاي فاميل بهم گفت بهرام خبر جديد رو شنيدي گفتم نه ، گفت افسانه مي خواد ازدواج كنه ، گفتم خالي نبند بابا گفت به خدا گفتم با كي گفت با آرش ، آرش بچه مثبت فاميل بود ، خيلي پاك و مثبت بود ولي انگار افسانه طلسمش كرده بود دو ، سه روز بعد تلفن زنگ زد با كمال تعجب ديدم افسانه است  گفت ساعت چهار بيا  ميدون ونك گفتم باشه رفتم دنبالش و اول يه چيزي بيرون خورديم و بعد اوردمش خونمون خوشبختانه اون روز خونه ما خالي بود در رو كه باز كردم تا اومد تو يهو گريه كرد و به پام افتاد گفت بهرام به هر كي كه دوست داري قسمت ميدم جون مادرت چيزي به آرش نگو راستش رو بخواهيد من مي خواستم همه چيز رو به آرش بگم ولي انقدر گريه و زاري كرد كه بي خيال موضوع شدم آخرين سكسم با افسانه رو هم همون روز انجام دادم ولي حالا دلم واسه آرش مي سوزه الان افسانه يه بچه دو ساله داره نميدونم بعد ها كه بچه افسانه بزرگ شد  مي فهمه كه چقدر ننش جنده بوده  بيچاره آرش